بی تو ابری شده هوای دلم
کلیه شعر های این سایت سروده ی خودم بوده و استفاده از آنها فقط در صورت ذکر ماخذ مجاز می باشد.
جزر و مد خزان چه می شد از توشود لبریز، تمام خاطره های من وباز سمت تو پر گیرد ، ازین کرانه صدای من بیا وزین شب طوفانی ، دری بسوی خدا بگشای به برگ وبار نشیند تا ، نهال خشک دعای من هماره - بی که دلم خواهد - سکوت درشب من جاری است بیا که رنگ صدایت را ، گرفته حجم هوای من به جزرومد خزان سوگند ، که بی تودیرنمی پاید طنین شادی آزادی ، میان خوف و رجای من توتکیه گاه منی بانو ، شبی که غصه هجوم آرد مباد از نفست خالی ، دمی حریم سرای من زلال باده عر فانی ، به آب و آینه می مانی تهی زخویش و پرم از تو، که یاد توست دوای من بهرامی - ۷۵ طناب و آهن تمام شب های نیلی من ، خلاصه می شد در آب وآهن وسهم من از شب هماره ، نبود غیر از سراب وآهن توگم شدی در سکوت مبهم ، شبی که بستند چشم ما را بدر نبردیم جان سالم ، من و تو از دست خواب و آهن ستاره بر بالت ای کبوتر نبسته بودم که پر کشیدی چگونه سمت تو پرگشایم ، من از حصار کتاب و آهن گرسنه بودیم و دلشکسته ولی نبردیم سجده بر نان اگرچه خوردند شب پرستان ، بهای خون ها کباب وآهن خداو خرما دو روی سکه ، وسکه در دست ناخدایان وسهم ما گریه برشهیدان ، میان انبوه قاب وآهن درآن سوی آبی همیشه ، حضورسرخت هماره جاری است توآن چراغی که ریشه دارد درآسمان وسحاب وآهن تورفتی وچشم سبز خود را کنارآئینه جا نهادی مگر بگرید گلوی ما را ، درازدحام طناب و آهن باعرض تبریک عید سعید فطر به حضور دوستان عزیز و یاران یکدل و یکزبان و با آرزوی قبولی طاعات وعباداتشان تب ادراک تو آخرای گل نفس پاک تو در من نوزید شمه ای ازتب ادراک تودر من نوزید قطره ای از لب لعل تو به کامم نچکید نفخه ای از هوس تاک تو در من نوزید عطر سیب رخت ای جان به مشامم نرسید بوی لیموی هوسناک تو در من نوزید آه من از قبل عشق تو برخواست ولی رعشه ای از شب کولاک تو در من نوزید موج خیزغمت از من دل ودین غارت کرد لیک سوسوئی از افلاک تو در من نوزید ساکن کوچه ی میخانه ی چشم تو شدم نشئه ی باده ی امساک تو در من نوزید سمت دیدار شبی پنجره ات باز نشد رافتی از دل شکاک تو در من نوزید آمدی بگذری از کوچه مرا خواب ربود آه از آن لحظه که پژواک تو در من نوزید بهرامی - دیماه 78 تقدیم به ساحت مقدس حضرت امیرالمومنین علی "ع" که بدست حاکمان تمامیت خواه سالهای متمادی خانه نشین شد . حیدر بی باک زخم کین تو که بر پیکر امساک شکفت گل سرخی است که بر چاک سر پاک شکفت نوشداروی پس از هجر تو نیش است نه نوش پوزخندی است که برجوهر تریاک شکفت زخم عشق تونه زخمی است که درمان طلبد ای خوش آن لاله که در محضر کولاک شکفت این همه داغ که بر سینه آدم زده اند اجر صبری است که دررهگذر خاک شکفت زاهدا باده خورانرا به حقارت منگر بنگر آن عذر که از چشم تر تاک شکفت خون سرخ دل مولای دل آزرده ماست آن شقایق که شب از بستر خاشاک شکفت آب حیوان سلامت به سلامی نخرد غنچه ی کز نفس حیدر بی باک شکفت ره به جایی نبرد بی مددش روز جزا اشک خوفی که چنان تندر چالاک شکفت آب روی دل مظلوم ستمدیده اوست شفق سرخ که بر منظر افلاک شکفت بنگر از روزن چشم دل" عاصی" و ببین که چه ها از قبل کوثر ایاک شکفت بهرامی- آذر68 بسمه تعالی موقعی که حقیر این مثنوی را با مضمون خواب دیدن وعنوان روروک سروده ودر روزنامه اطلاعات منتشر کردم بسیاری ازشاعران به استقبال بر خواسته وغزل و مثنوی هایی با همین مضمون نوشتند وبقول یکی از دوستان شاعربازار خواب دیدن ها داغ شد . امید که باز هم مورد استقبال عزیزان قرار گیرد . روروک خواب باران خواب دریا دیده ام خواب طوفان خواب صحرا دیده ام خواب دیدم سیل با من می دود جاده با من ریل با من می دود خواب دیدم مه اسیر چاه شد زندگی آیینه دارآه شد خواب دیدم باد دررقص آمده یک جهان فریاد دررقص آمده خواب دیدم نی تبسم زا شده شبنمی شوریده و دریا شده برسرانگشتان من گل رسته است روی قالی نقش بلبل رسته است خواب دیدم یاس هایم یاس شد چشم هایم چشمه ی احساس شد خواب دیدم نوحه می خواند دلم قایقی از موج می راند دلم خواب دیدم باغ رویائی شده هرچه در خشکی است دریائی شده خواب دیدم شعله جنگلبان شده جمله ذرات عالم جان شده خواب دیدم خواب پروازحباب خواب من پربودازآوازحباب خواب دیدم دخترم حوری شده رنگ چشم سبزش انگوری شده خواب دیدم دخترم را روروک می برد تا سرزمین شاپرک خواب دیدم همره پروانه ها می نشینم روی بام شانه ها خواب دیدم نی لبک باریده است روی زخم من نمک باریده است خواب دیدم مشت دنیا وا شده یک مترسک حاکم دنیا شده خواب دیدم ساعتم خوابیده است چشم هایم خواب باران دیده است خواب دیدم چشم هایم گم شده ست عینکم بازیچه مردم شده است خواب دیدم شمع را پروانه سوخت لیلی آمد سرمجنون را فروخت خواب دیدم سنگ شد پیشانی ام با ریا همرنگ شد پیشانی ام خواب دیدم آرزو کولی شده بخت نا موزون من خولی شده خواب دیدم اسب چوبی راه رفت دفتر شعرم درون چاه رفت خواب دیدم بخت من خوابیده است ناکسی آیینه را دزدیده است خواب دیدم برگ شبنم می خورد چشم های همسرم غم می خورد خواب دیدم تیر برقی دار شد سیم برق از جا جهید و مار شد مار برق ا نگشت حسم را گزید جان من در کام ناکامی خزید خواب دیدم مرگ آدم می خورد آفتاب تشنه شبنم می خورد خواب دیدم مهربانی کینه شد دست هایم کشتزار پینه شد عشق آمد قلب ما را دارزد نفس بر پاهای من مسمار زد دست طوفان دفترم را پاره کرد کینه چشمان مرا خمپاره کرد خواب دیدم مرمرین شد پیکرم دست شیطان زد شهابی برسرم غرش شیری مرا از هوش برد باد تابوت مرا بر دوش برد خواب دیدم شیهه می بارد زابر گوسفندی می دود دنبال ببر شانه با آیینه خلوت کرده است عقل را مجنون ملامت کرده است خواب دیدم مارکی فواره شد پرده گوش شهامت پاره شد رخش وقت راه رفتن چوب شد زاهدی می خورد و شهرآشوب شد نرخ عصیان رفت تا آغوش عرش دکتری شد تاجر بازار فرش نی لبک در دست چوپان خواب رفت گریه کردم چشم هایم آب رفت قلب من با کاروانی کوچ کرد - ای دریغا نوجوانی کوچ کرد - خواب دیدم کودکی شد فیلسوف بر تن خود کرد صدها فیل صوف خواب دیدم جاده ای شد اژدها پیرمرد ساده ای شد ناخدا کشتی مهتاب توی گل نشست موشک غم در درون دل نشست خواب دیدم آسیابی سکته کرد زخم خورد عکسی و قابی سکته کرد عشق رافرزانه مردی سر برید تاجری با پول عالم را خرید آه با زنگارها همکار شد صنعت آمد کارگر بیکار شد بهرامی - 1371 حباب نابسامان حباب نابسامانم ز سامانم چه می پرسی دل غم خورده را مانم زدرمانم چه می پرسی به بحر بی کسی گم شد در امید من ای دل رسیده تا بلب جانم ز جانانم چه می پرسی دهان تنگ آغوش خیال خفته را مانم چو می بینی پریشانم "پری" شانم چه می پرسی به شهر غفلت آئینان دلی گم کرده ام دیشب سر شوریده را مانم ز ایمانم چه می پرسی سوار توسن دردم خزان آلوده ای زردم چوافتادم ز پا اینک زپایانم چه می پرسی زبان تیغ رسوائی چو قصد آبرو دارد من از رفتن نمی مانم ز پیمانم چه می پرسی بهرامی - 1369 ای شعر اهل کجائی تصویر گلرنگ زخمم در قاب زرد جدائی پیوسته می بارم اما از آسمانی کذائی ای سوژه های سترون ای واژه های مرخم آخر نپرسید از شعر ای شعر اهل کجائی تصنیف سرد سکوتم در فصل طغیان غفلت کی می شود ای شهامت در بزم شعر من آئی استاده بودید و ماندیم خوابیده میریم و مانید ای جلوه های شهادت ای آیه های رهائی با مرگ آن خواب حتمی پیوند دیرینه دارد دیرینه پیوند ظلمت با چشم بی روشنائی ای اشک ای آه ای درد آهسته آرام خونسرد شاید کنون چشم شبگرد رفته به خوابی طلائی آئینه ای زنگ خورده یک ناله یک بغض مرده تصویر گلرنگ زخمم در قاب زرد جدائی بهرامی ۷۶ ۱ کسی در من است که هر شب مرا تکفیر می کند . ۲ در من کسی مرده است یاران مرا بکاوید . ۳ کسی در من خویش را می نگرد وبعد آئینه را می شکند. بهرامی- ۷۱ بنام نامی حضرت دوست حدود نه ماه بود که سوار بر قطار هجران شده و یاران و دوستان همدل و همزبان خود را ترک کرده بودم . حدود نه ماه بود که خویشرا در وانفسای این حیات بی فروغ گم کرده بودم در برزخ بودم بین بودن و نبودن - رفتن وماندن - افتادن وبرخاستن- خواب و بیداری-عقل و عشق – خندیدن و گریستن . نمی دانستم از بین ماندن ورفتن وبودن و نبودن کدام را انتخاب کنم . افتاده بودم نای برخاستنم نبود شکسته بودم شکسته تر از آنکه کسی بتواند بندم بزند دستهایم این شاخه های قنوت سمت و سوی دعا را گم کرده بودند خویشتن را نمی شناختم که یارای شناختنم نبود به چار میخ سکون کشیده شده بودم حرفی برای گفتن چشمی برای گریستن دلی برای بستن وزبانی برای فریاد کردن نداشتم آمده بودند تا مرا ازمن بگیرند آمده بودند دستهای استغاثه ام را در کرت ناامیدی بکارند سکوت کرده بودم پنداشته بودند که علامت رضاست چه پندار تلخی چه باورغریبی غافل که نای فریاد کردنم نمانده است راستی موجود عجیبی است عزرائیل دوباره برخاسته ام که گریستن خط پایان شادمانی ها نیست دوباره برخاسته ام که سکوت همیشه علامت رضا نیست ممنونم ازشما که فراموشی آئینتان نبود. با غزلی از سالهای دور دوباره می آغازم خویشتن را آرمانشهرغزل کجا باید بیاویزم چراغ چشمهایم را که وقتی رفتم از اینجا نیابد رد پایم را طلسم غربتم تا نشکند هر شب می آویزم برایوان دو چشم ساحرت دست دعایم را نبندد هیچکس جز دست طوفان کوله بارم را که من گم کرده ام در شط خون بالا بلایم را کسی می آید از آنسوی آدمهای پوشالی که با خود می برد تا شهر رویاها صدایم را زبانم لال اگرروزی که در خود می شوم مدفون کند آویزه ی گوش کسی آواز هایم را چنان چون شعله از خود بال می گیرم که بعد از من مگر باد آورد خاکستر ققنوس زایم را مرا تا آرمانشهر غزل امواج خواهد برد اگر فانوس دریائی نگهدارد هوایم را ببخش ای خوب اگر از ترس دزدانی که در راهند فراز ابرها راندم سمند باد پایم را بهرامی – آبان 72 صد سوال بی جواب ای ستاره های ناگهان قشنگ ، پس چرا به سمت ما نمی وزید ؟ شب فرا رسیده پیش پایتان ، پس چرا به داد ما نمی رسید ؟ ماه اخم کرده رفته پشت ابر، راه شیری ا ز ستاره خالی است باد کشته شعله ی اجاق را ، پس چرا ز جای خود نمی جهید ؟ زندگی گرفته رنگ تیرگی ، روز رفته زین د یار بی فروغ آه هم نما نده در بسا طمان ، وقعی ار چه گوئیا نمی نهید ای فروغ مهر بی دریغ عشق ، رخت بسته ای چرا زجان ما ؟ ای پرنده های شوق بند گی ، سمت کوی ما چرا نمی وزید ؟ ای خدای مهربان من چرا ، برده ای ز یاد خویشتن مرا ؟ دارم از تو صد سوال بی جواب ، پس چرا جوابمان نمی دهید ؟ سرزمین پر فروغ کهکشان ، روشنان کهنه راه آسمان ظلمت است و بی جهت شما هنوز، شعله وربه شام ما نمیشوید ؟ مردم از سکوت بی کسی هلا ، ای منا دیان خفته بی دلیل تا از این سکوت مرده وارهیم ، یک دهن صلایمان نمی زنید ؟ مرهمی برای زخمها یمان ، کس نشان نداده و نمی دهد کاشکی خدای نازنین من ، روح خود در آدمی نمی دمید ای سکوتتان پر از دعای خیر ، ای قنوتتان اجابت سکوت ای نمازتان خلوص محض عشق ، از کجای ناکجای عالمید ؟ لذ تی اگر شما نمی برید ، از کمک به حل عقده ها یمان پس چرا زما نمی برید هان ، دل زما چرا ؟ چرا نمی کنید ؟ می گریزم از خودم هنوز هم ، تا دوباره های ناگهان شعر خنده بر لبان من می افسرد ، کاش شادی از دلم نمی رمید ای همیشه اهل شادی ونشاط ، مردمان دلخوش شمال شهر بی خبر زمردم جنوب شهر ، دل به سادگی چرا نمی دهید ؟ خانه دلم دوباره ابری است ، همچو کلبه ای که مرد یوش داشت ای چراغ بی دریغ مهر و ماه ، پس چرا به سمت ما نمی وزید ؟ بهرامی - 85 عرفان شقایق ای سیه مست ترین خنده که شور انگیزی باش تا صبح قیامت ز میان برخیزی از شیار شب یلدا نتوان کرد عبور مگر از ماه چراغی به جبین آویزی شوق صد قافله مجنون یله در سینه ی توست تو مگر بارقه ای از شب رستاخیزی حجم دریا عطش پنجره را می خند د خوش به حال تو که از آینه ها لبریزی سهم ما از هوس خاک خزان بود خزان بی که پوشد غزلم پیرهن پاییزی چشم خونریز تو غارتگر دین و دل ماست مگر ای ماه تو از طایفه ی چنگیزی حیف و صد حیف هجوم ملخ بی دینی خاک ما را ندهد فرصت حاصلخیزی خون دل خورده وعکس تو کشیدیم دریغ کودک بخت ندارد سر رنگ آمیزی تو به اندازه ی عر فان شقا یق نابی گر چه اندازه ی یک میکده ناپرهیزی بهرامی - 68 درامتداد عبور از من بهار بی تو زمستان شد ، در امتداد عبور از من و ابرها همه باران شد ، در امتداد عبور از من سکوت نیلی بغضم را ، شکست خنده ی تصویرت نسیم آمد و طوفان شد ، در امتداد عبور از من صدای پای جنون آمد ، شیار زخم مرا کاوید وزلف باد پریشان شد ، در امتداد عبور از من بدست آینه ها دادم ، کلید خاطره هایم را شبی که پنجره عریان شد ، در امتداد عبور از من زمان بدون تو همچون غم ، همیشه بوی قفس دارد زمین بدون تو زندان شد ، در امتداد عبور از من بهشت میوه ی کالی از درخت سربی عصیان بود هبوط باعث طغیان شد ، در امتداد عبور از من کسی از آنسوی دریاها مرا بنام تو می خواند کسی که سخت پشیمان شد ، در امتداد عبور از من مرا به سمت خدا بردند ، دو دست سبز دعا اما فرشته آمد و شیطان شد ، در امتداد عبور از من رسم خدائی ( عصیان ) فروغلتیده ام در خویش تا پیدا کنم خود را به این سامان فرو رفتن کجا پیدا کنم خود را چنان مشتاق پروازند اعضای وجود من که دائم همچو مرغان در هوا پیدا کنم خود را خدایا نیک می دانم تو از من رویگردانی که من هر لحظه در دام بلا پیدا کنم خود را زبانم لال اگر من نیز روگردان شوم روزی یقینا عاقبت در ناکجا پیدا کنم خود را تو گفتی از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی چرا دستم نمی گیری که تا پیدا کنم خود را شدی آسوده خاطر تا مرا ا ز خاطرت بردی خدائی گر چنین باشد چرا پیدا کنم خود را اگر رسم خدائی را نمی دانی بگو یارب بگردم در جهان شاید خدا پیداکنم خود را بهرامی - ۷۸ تقدیم به ساحت حضرت استاد شهریار بزرگ سخنسرای ایران زمین به بهانه ی نمایش سریال شهریار ساخته ی کارگردان هنرمند و گرانقدر کمال تبریزی کوله ی نورانی سفر شکست مرد و فرو ریخت در حصار خودش و قطره قطره چکید از نگاه یار خودش تمام پنجره ها سمت او غزل خواندند و مرد شد غزلی بر لب تبا ر خودش شبی که عشق به تاراج هستیش دل بست شکسته بود دل مرد زیر بار خودش دریچه ی دگری سوی آسمان وا کرد نشسته بود اگر چند در کنار خودش بنام نامی عشق آنچنان ز درس گریخت که عشق را مثلی شد به روزگار خودش اگر چه خاک در آغوش خود کشید اورا دوباره زاده شد ازشعر ماندگار خودش شبی که کوله ی نورانی سفر می بست خلاصه شد همه ی مرد در سه تار خودش محمد بهرامی اصل - تبریز حس ششم کـــــــبوترحــــرم بود نگاه پارســـــایت چرا نمانده ای دوست به جاده رد پایت کجاست آسمانت که بال و پر گشاید پرنـــده ی حضورم همیشه در هوایت تو ای سکوت جاری میان تار و پــودم کجاست ابتدایت ، کجاست انتـــهایت چه ساده و صمیمی گذشتی از کنارم تو از کـــدام ایلی کجاست روســـتایت گریز از این حوالی مساوی صعود است هلا غــــــریبه زین کن ســـمند بادپایت تو مثل حس ششم دراین جهان غریبی خیال اگر چه رفته است هماره پا بپایت پلنگ زخمی غم دوباره در کمین است بیا بــبر دلم را به ســــمت ناکــــجایت بهرامی - تبریز ۱۳/۶/۷۴
| Design By : Night Skin |


